|
"در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده است پرنده ای که تنها یکبار در طول زندگیش آواز می خواند از وقتی که بدنیا میاد آروم و قرار نداره و دنبال خارزاری می گرد و وقتی اونو پیدا کرد شروع به خوندن می کنه زیباترین آوازی که مخلوقات عالم شنیده اند و بهنگام آواز تن خود را به تیزترین و بلندترین خار می سپارد و هنگامی که در حال جان سپردن است روح خود را به دیگر پرندگان خوش آواز و چکاوک ها می سپارد پرنده خارزار زندگی خویش را در مقابل آوازی زیبا فدا می کند اما همه جهانیان برای آوازش سکوت پیشه می کنند و خداوند در بهشت لبخند بر لبانش جاری می گردد...." ....
شبهای که ماه کامل است و وقتی در وسط ترین قسمت آسمان قرار داد، عاشقانه هایم شروع می شود،
مرد، دوباره آمد همانجاي قديمي
ولادت با سعادت دخت نبی مکرم اسلام حضرت فاطمه زهرا(س) و روز مادر رو به تمامی مادرای دنیا و مادر عزیزم که تو دنیا بی بدیله تبریک میگم و امید وارم سایش همیشه بالای سرم باشه......
اگر آسمان بالای سرت ابریست و تو در زیر باران هستی اگر به دنبال رنگین کمان می گردی اما رنگ ها درد را برایت به ارمغان می آورند اگردنیایت تغییری نمی کند وهیچ پایانی درنظرت وجودندارد اگردر جستجوی آفتابی اما تنها شب را می بینی اگر تمام اطرافیانت لبخند می زنند ولی تنها کاری که تو می توانی بکنی اخم کردن است اگر از همه اینها وقتی زندگی تو را به پایین می کشد خسته شده ای در آن هنگام از پشت قطرات اشکت به عجایب این زمین نگاه کن به زیبایی یک گل که همچون مخملیست در دستت هوای اطرافت و بوی خرمن علفهای تازه را استشمام کن به بچه های شاد وبیگناهی که در پارک بازی می کنند نگاه کن تصور کن همراه پروانه ای در هوا معلقی که میان درختان به این سو و آنسو می پرد زمزمه های دریا یا گرمای نسیم تابستانی را به یاد آور به طعم تکه شیرینی فکر کن هنگامی که روی زبانت آب می شود یا نغمه پرندگان صبحگاهی هنگامی که با آوازشان به هر صبح سلام می کنند به یاد آور سخنان زیبایی که در آغوش مادرت گفتی نرمی نوازشش را احساس کن هنگامیکه به آرامی بر صورتت بوسه می زند خوبی های درونت را جستجو کن ابرها را از آسمان زندگیت دور کن به زیر پایت نگاه نکن، سرت را بالا بگیر فکر نکن زندگی چه چیزهایی به تو بدهکار است، به چیزهایی بیندیش که تو باید به او بدهی فردا را فراموش کن آنگاه می توانی زندگی را شروع کنی بنابراین روزگاری را که در آن زندگی میکنی با هدایایی که می توانی ببخشی متبرک ساز به جریان زندگی بی اعتنایی مکن بلکه به آرامی با آن همراه شو
چه خدا نزديك است
روز اعدام مادر سرباز التماس کرد که زندکی پسرش را به او ببخشند -خانم عمل پسر شما سزاوار ترحم نیست مادر گفت : می دانم اگر سزاوار ترحم بود که دیگر به بخشش احتیاج نداشت بخشش یعنی انکه آدم بتواند فراتر از انتقام یا عدالت برود وقتی ناپلئون این جملات را شنید دستور داد تا حکم اعدام را
ازندگی مجذور ایینه است
حزندگی گل به توان ابدیت بزندگی ضرب زمین در ضربان دل ما لزندگی هندسه یکسان نفس ماست
مرگ هم سهم ماست ، میدانم قسمت چشم های بارانی گریه بی صداست ، میدانم یک نفر بی صدا می گرید در دلش جای پاست ، میدانم یک نفر بی گناه می میرد اه ،او اشناست ، میدانم می سپارم تو را به ایینه ایینه بی ریاست ، میدانم دردها بی سوال می ایند ما به جرم نکرده می سوزیم زندگی بی وفاست ، می دانم
در فراسو ی مرز های تن ات تو را دوست می دارم.
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده روشنی و شراب را آسمان بلند کمان گشاده ی پل پرنده ها و قوس و قزح را به من بده و راه اخرین را در پرده یی که می زنی مکرر کن، در فراسوی عشق تو را دوست دارم در فراسوی پیکر های مان با من وعده دیداری بده
لحظه ها ست كه آدمي را هيچ و پوچ مي كند... لحظه ها ست كه انسان را افسرده وخسته از زندگاني مي كند... لحظه ها ست كه عمرمارا به پايان مي رساند... ولحظه ها ست كه انسان را فريب مي دهد. بيا از پس لحظه ها بگريزيم به اميد لحظه بعدي زندگي نكنيم. اينگونه بيانديشيم كه انگار لحظه بعدي پس راه نيست واز همين لحظه لذت ببريم نه به اميد لحظه بعدي...
گوشهایت را به صدای من بسپار پاییز را لمس کن در غروبی هزار رنگ غوطه ور شو اشکهایت را در زلالی باران اشکهایم بشوی دلت را به دلم رها کن برای من و تو نه زمین ، زمین است ، نه آسمان ، آسمان بیا بیا در این نقش چو من طرح بزن مترس مترس و بیا تو بخواه تا که خورشید برای من و تو بتابد تو بخواه تا که مهـتـاب برای من و تو بماند تو بدان که با خواستنمان رنگین کمان بودنی آب و آبشار،جام و جهان،زمین وزمان شدنی با ما حریم عشق کوتاه نیست با ما رقص باران زیبا است با ما بازی عشق و نفرت زیبا است با ما مرگ و بودن همیشه زیبا است تو مترس تو مترس و بیا
به این مفهوم که بدی و سختی و درد و رنج و زشتی و ... همه و همه همیشگی و ماندنی هستند و راه رهایی از آنها وجود ندارد . بنابراین شما برای خودتان یک زندان درست کرده اید که رها شدن از آن امکان ندارد . باید با این زندان کنار بیایید . اگر نه خود را کشته اید . به خودتان متکی شوید و بازی کنید . چیز زشت و بد را عمومی و همگانی بدانید . باور داشته باشید که سختی و درد و رنج حق مسلم این زندان است . زندانی باید سختی را تحمل کند تا دوران محکومیتش تمام شود . به خودتان نگویید : چرا زندانی ام ؟ جرمم چیست ؟ چرا باید سختی را تحمل کنم ؟ چرا زشتی ها را باید ببینم ؟ در خودتان ببینید که همانگونه که شادیت ، غمناک نیز باید باشید . چیزها را با راحتی نخواهید برای راحتی بخواهید . کاستی ها و کمبودهایتان را یکطرف گذارید و با تواناییها و داشته هایتان زندگی کنید . اگر کمبودها را بیشتر از داشته هایتان میبینید به ضعیفتر از خودتان نگاه کنید . افکارتان را اینگونه سازمان دهید که برای رسیدن به خوشبختی و سعادت نیاز به بدنی سالم و ذهنی فعال دارید . پس هر چیزی را که برای بدن خود مضر میدانید دور کنید و به طرف چیزهایی بروید که بدن شما را آماده و سالم نگه میدارد . برای خودتان زندگی کنید نه برای دیگران . اعتماد به نفس داشته باشید . همیشه معتقد باشید که چیزی را در آخرین لحظه رو می کنید که هیچکس ندارد . در نقطه صفر نمانید به پله صدم صعود کنید تا هرگاه که خواستید پایین و هرگاه خواستید بالا بروید . دلتان را پر از امی کنید و متواضع باشید . هرگاه خودتان باشید بیشتر جلب نظر میکنید .
سیب سرخی به روی سینی سبز، اینچنین کردهاند میزانت محمدکاظم کاظمی
|
![]()
Home
|